آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - معرفى هاى اجمالى
معرفى هاى اجمالى
داستان حجاب در ايران پيش از انقلاب, رسول جعفريان, مركز اسناد انقلاب اسلامى, ١٣٨٣, ٢٩٧ص, وزيرى.
(كشف حجاب) نتيجه آشنايى با فرهنگ و تمدن غرب است و نتيجه نوعى خودباختگى و حقارت در برابر غرب, طرفدارانِ اين اقدام بيشتر كسانى بودند كه انديشه شان از غرب چشمه مى گرفت و فرهنگ و تمدن آن را بى هيچ چون و چرايى قبول داشتند. اما بايد گفت بى حجابى در ايران به سادگى رواج نيافت, علما و نويسندگان متعهد آن را ناخوش داشتند و در ضرورت حجاب و قدح و ذم بى حجابى كتاب ها و رساله ها نوشتند, حتى برخى جهت قانع كردنِ مخاطب به مطالب علمى استناد مى جستند كه آن روزگار رواج داشت, مثلاً مى كوشيدند مسأله حجاب و حرمتِ شراب را با شاهد مثال هاى علمى مفهوم خواننده سازند, البته بحث و نظرهاى فقهى را هم ناديده نمى گرفتند.
(داستان حجاب در پيش از انقلاب) عنوان اثرى است كه سعى دارد مقوله حجاب را با همه طرد و قبول ها به نگارش درآورد و بر چهار عنوان بنياد گرفته است: پديده كشف حجاب در ايران; حجابيه نويسان; حجاب و ضد حجاب در شعر فارسى معاصر; كتاب شناسى حجاب.
مؤلف ذيل اولين عنوان مى نويسد كشف حجاب مدت ها پيش از مشروطه مطرح شد و وقتى زمينه چينى لازم انجام گرفت در سال ١٣١٤ ش صورتى قانون مندانه يافت, از همان ابتدا افرادى چون شيخ الرئيس قاجار به طرد آن همت گماشتند و خلاف شرع بودنِ آن را به مردم گوشزد كردند, ادامه همين مخالفت ها بود كه حجابيه نويسى باب شد, سپس از اولين زنانى ياد مى كند كه بدون حجاب در جامعه حضور يافتند و ديگر زنان را هم به اين اقدام ترغيب كردند, بعد به چهار آبشخورى اشاره مى نمايد كه ايرانيان از آنها كسب فكر و تجربه مى كردند: غرب و تركيه و كشورهاى عربى و هند.
مؤلف متناسب با بحث از قاسم امين ياد مى كند. او اولين نويسنده عربى بود كه درباره كشف حجاب نوشت, او تحت تأثير فرهنگ فرانسه بود و از طريقِ او اين فرهنگ به كشورهاى عربى و بعد ايران نفوذ يافت. در آخر از كارهاى علمى و مجلاتى ياد مى كند كه به گونه اى كشفِ حجاب را محور بحثِ خويش قرار داده اند, ميانِ كتاب ها مى توان به حجاب و كشف حجاب از خانم فاطمه استاد ملك و خشونت و فرهنگ با مقدمه حسام الدين آشنا اشاره كرد و ميان مجلات مى توان مجله الاسلام و آيين اسلام را نام برد.
نويسنده در پى عنوان (حجابيه نويسان) زندگى و ديدگاه نويسندگانى را به قلم مى آورد كه درباره حجاب نوشته اند, از جمله محمد صادق ارومى فخرالاسلام, سيد عبدالله بلادى بوشهرى, سيد عبدالله خرقانى.
(حجاب و ضد حجاب در شعر فارسى معاصر) سومين عنوانِ اصلى اين اثر است, مؤلف از شاعرانى چون عارف و عشقى و ايرج ميرزا ياد مى كند كه اهتمام داشتند با زبانِ شعر مردم را به بى حجابى متمايل سازند و آن را دروازه اى به سمت و سوى پيشرفت و تعالى جا بزنند, البته به سرايندگانى هم اشاره دارد كه به دفاع از حجاب پرداختند و مخالفان آن را آدميانى شهوتران خواندند كه اين ميان مى توان شيخ يوسف گيلانى و محمد نظنزى را ذكر كرد.
چهارمين عنوان اصلى اين اثر (كتاب شناسى حجاب) است, نويسنده مشخصات چاپى ٢٧٣ كتاب را معرفى مى كند كه به نوعى درباره حجاب سخن گفته اند, اين اقدام نه فقط خواننده را با منابع بيشترى آشنايى مى دهد, بلكه زمينه را براى تحقيق وى آماده مى سازد.
هر اثرى ضعف و قوت هايى دارد, اين اثر خواننده را با سير مسأله كشف حجاب و فراز و نشيب هايش آشنايى مى دهد و با معرفى ٢٧٣ عنوان كتاب, راه تحقيق را براى ديگران هموار مى كند, با قلمى ساده و دور از تبخترى به نگارش درآمده تا حدى كه مفهوم همگان خواهد بود, اما چون بر محور پرسش و طرح خاصى نمى گردد تحقيق آن, چنان پر توان انجام نگرفته كه هركس آن را مطالعه ننمايد احساس غبن و زيان كند و هركس آن را ببيند ادعا نكند كه مى تواند بهتر يا همانند آن را بيافريند. پيوستگى نه چندان استوار عنوان ها آن را بيشتر به سستى و لغزش فرو افكنده, مثلاً در صفحه ٤٧ از قاسم امين و مترجم آثار وى دارد صحبت مى كند كه بى مقدمه به عنوان ديگر مى پردازد, در حالى كه سزاوار بود اين عنوان در انتهاى كتاب قرار مى گرفت چون نوعى كتاب شناختى توصيفى است.
بهتر بود مؤلف شعراى موافق و مخالفت را دو دسته مى كرد و با هم نمى آورد, فى المثل در صفحه ٢٣٠ و ٢٣١ از مخبر السلطنه و پور داود ياد مى كند كه اولى با كشف حجاب مخالف بوده و دومى موافق با آن و صد البته بهتر بود با ويرايش بهترى به چاپ مى رسيد تا هم جمله هاى بلند و ملال آور كمتر داشته باشد و هم از حشو و زوايد خالى, براى مثال مترجم اين كتاب در عبارت (مهذب مترجم اين كتاب مى گويد) زايد است چون در سطرهاى بالاتر نام مترجم را ذكر كرده يا در همين صفحه جمله اى كوتاه مى تواند جايگزين سطر دوم و سوم شود و خواننده كمتر به ملال افتد, به اين صورت: احمد مهذب ترجمه اين دو اثر را به سفارش وزارتِ فرهنگِ رضاشاه تعهد كرد; همچنين در صفحه ٤٥, سطر پنجم, اين برداشت مى شود كه عبارت داخلِ گيومه از رضاشاه است, حال آن كه سخن مترجم مى باشد; در ضمن تركيب هاى فعلى بلند و ناخوشى چون (به نقد نشسته است) ديده نمى شد.
* * *
غزالى و اسماعيليان, فاروق متها, ترجمه فريدون بدره اى, تهران, نشر فرزان روز, ١٣٨٢, ١٥٧ص.المستظهرى عنوان اثرى است كه غزالى آن را در قرن پنجم نوشت. اين اثر پنجره اى به اوضاع و احوال آن روزگار است. مستظهر به تازگى بر مسند خلافت تكيه زده بود و ميان فرزندان ملكشاه (بركيارق وتتمش) اختلاف و دو دستگى وجود داشت. عالمانى چون غزالى هم مى كوشيدند بين قدرت و مرجعيت موازنه اى برقرار سازند, به عبارتى چگونه بين (متفكر پيرو اصالت تصور و يك متفكر واقع گرا) سازش ايجاد نمايند, اصالت تصور به اين معنا كه دستگاه خلافت, هم منبع قدرت و منبع مرجعيت باشد.
اهميت و برجستگى اين اثر مؤلف را واداشت اين پنجره را با رأى و نظر ديگر كتاب ها و منابع گشوده تر كند و مطالب مستندترى به خواننده علاقه مند عرضه سازد. وى در فصل اول ضمن اشاره به كشمكش و ستيزه سلجوقيان با يكديگر و آشوب و فتنه هاى آن روزگار, علت عمده اختلاف غزالى با باطنيه را مسأله تعليم مى شمارد. نظريه تعليم به نوعى پايه و اساس علم كلام را سست و ضعيف مى سازد, چرا كه با حقايق سر و كار دارد و از برخى استدلال هاى شخصى استوارتر مى باشد, در ضمن تعليم بر عهده امامى بود كه از ديد اسماعيليه برى از هر لغزش و ضعفى بود, (امامى كه در طول تاريخ بقا دارد و به عنوان بسط و ادامه اقتدار و مرجعيت فرهمند عمل مى كند).
فصل دوم به محتوا و سبك اين اثر اختصاص دارد. نويسنده بيان مى دارد غزالى به شيوه بيانى ملل و نحل نويسان نزديك مى شود, همانند آنان مذهبى را حق مى پندارد و بر پيشانى ديگر مذاهب مهر شائبه و ترديد مى زند و احكام آنها را بدعت آميز مى داند و به شيوه اهل جدل ابتدا عقايد گروه مقابل را ترسيم مى كند يا مى كوشد تصويرى خيالى از آنها ارائه دهد بعد با فوت و فن هايى چون ابطال و معارضه سعى مى نمايد آنها را رد نمايد و سستى و ضعف آنها را نشان دهد. بنا به گفته مؤلف غزالى باطنيه را از هر جهت ممكن مى كوبد, از هر استدلال و احتجاجى سود مى جويد تا ايشان را رسوا و مفتضح كند و پوچى رأى و نظر ايشان را بنمايد, حتى اگر استدلالش مغلطه آميز باشد, منتها نظريه تعليم اسماعيليه را بيشتر آماج رد و ابطال قرار مى دهد, مى گويد ما به امام نياز داريم تا هنگام اختلاف ها واسطه شود و جامعه را به يكپارچگى و وحدت سمت وسو دهد, نه اين كه احكام را تشريح و تبيين نمايد, در اين خصوص پيامبر كفايت مى كند, احتياج نيست امام معصوم باشد چون بنا نيست همانند فاطميان گفته و كردار امام را بى هيچ چون و چرايى بپذيريم, حتى در روايات بايد به عقل نگريست و صحت و سقم آنها را سنجيد بعد عمل كرد. همچنين نويسنده يادآور مى شود غزالى اهتمام داشته قدرت و مرجعيت را در المستظهر جمع كند تا شايعه هاى تغيير خلاف محو شود, منتها واقع بينى غزالى باعث شده به خليفه غير مستقيم توصيه نمايد كه اهل قدرت و علم را مراعات نمايد, هنگام ضرورت از اهل قدرت بهره برد و اگر در مسأله اى شرعى وا ماند از اهل علم سود جويد.
نويسنده در فصل سوم با اهدافى معين به بازخوانى كتاب المستظهرى پرداخته است و امور و علايق عقلانيِ آن را به درست كيشى و عقل و مرجعيت دسته بندى كرده است. در بحثِ درست كيشى به نقل از محققى مى نويسد مسلمانان به درست كيشى هميشه متمايل بودند, نمونه اعلاى آن كتاب المستظهرى مى باشد كه از بسيارى اصطلاح هاى فقهى و شرعى به جهت بنياد كردنِ درست كيشى سود برده است, مثلاً اصطلاح تكفير را به كار گرفته تا مرزهاى اين موضوع مشخص تر شود; همچنين در مبحث عقل مى گويد يكى از وجوه برجسته اين اثر غزالى توجه وى به مسأله عقل است, عقلى كه به حد اعتدال رسيده, فرد نه همانند فيلسوفان سرسپرده كامل آن است و نه بسان بسيارى مقلدانِ جاهل آن را انكار مى كند, غزالى از مطرح كردن اين مبحث هم طرد نظريه تعليم اسماعيليه را دنبال مى كرده و هم به نوعى از مرتبه عقل در تفكر اهل سنت دفاع مى كرده است.
نويسنده ذيل مرجعيت ضمن اشاره به تحول معنايى اين مفهوم در طول تاريخ و دلمشغولى خاص غزالى به مسأله خلافت به نكته اى مى پردازد كه درخور توجه و تأمل بيشتر است, اين كه اگر غزالى مكرّر به رد و طرد باطنيه مى پردازد نه از دشمنى و خصومت صرف است بلكه (در موضوع آنها چيزى مى يابد كه مؤثر و متقاعدكننده است), او براى ابطال نظريه تعليم جهد چندانى نكرد, آن را تمام و كمال گرفت و مطابق نيازها و وضعيت جامعه اهل سنت به كار گرفت, در ضمن اين اقتباس ريشه در روحيه غزالى دارد كه نوعى تمايل به فردگرايى داشت, نظريه تعليم هم اين فردگرايى را به شدت و قوت در خود داشت, اما غزالى آن را هدفِ خويش نساخت, بلكه خويش را در خدمت جامعه گماشت.
اين اثر را بايد در زمره كتاب هاى خوب و اثرگذار قرار داد, چون نه فقط مخاطب را با اثر غزالى آشنايى مى دهد, بلكه به ذهن و انديشه وى نزديك مى سازد, در ضمن توان و ضعف انديشه غزالى را هم در معرض نقد مى گذارد. خواننده با مطالعه اين اثر متوجه مى شود دغدغه اصلى غزالى اعاده حيثيت خلافت بوده, خلافتى كه مدت هاست ابهت و شكوه خويش را از دست داده و اگر به همين روال ادامه يابد ممكن است به تشتت و پراكندگى جامعه اهل سنت و غلبه باطنيه بينجامد. عباس جبارى مقدم ابوالشهداء حسين بن على. عباس محمد العقاد, دارالنهضة, قاهره, ١٣٧٧هـ, ١٣٣ص, وزيرى.
عباس محمود عقّاد (١٨٨٩ـ١٩٦٤م) نامى آشنا در عرصه تاريخ, ادبيات, نقد ادبى, شعر و روزنامه نگارى است كه در دوران معاصر جهان اسلام مى زيسته و از دانشمندان سرآمد در حوزه هاى مختلف علمى به ويژه ادبيات به شمار مى آمده است. وى در شهر اسوان مصر متولد شد; سرودن شعر را از نُه سالگى و روزنامه نگارى را از پانزده سالگى آغاز كرد (المجموعة الكاملة لمؤلفات, ج٢٢, ص٣٨ به بعد ـ طبع اوّل, دارالكتب اللبنانى, بيروت, سال ١٩٧٤م). نوشته هاى وى درباره شخصيت هاى پر آوازه صدر اسلام و در زمره مشهورترين آثارش به ويژه نزد ايرانيان است (منير البعلبكى, موسوعة المورود, ج١, ص٣١ ـ طبع اول, دارالعلم للملايين, بيروت, سال ١٩٨٠م). كتاب هاى او درباره پيامبر اكرم(ص) و اميرالمؤمنين على(ع) و امام حسين(ع) به فاصله كمى از تأليف در دهه بيست به زبان فارسى ترجمه شد (ترجمه كتاب عبقريه محمد با عنوان راه محمد در سال ١٣٢٧ش و كتاب عبقرية الامام على(ع) با عنوان شخصيت امام على(ع) [امام على بن ابى طالب] در سال ١٣٢٥ش به چاپ رسيد و كتاب ابوالشهداء الحسين بن على نيز در همان سال ها به فارسى برگردانده شد).
عقّاد نقش مهمى در تجددخواهى معاصر به ويژه در مصر داشته و به همين دليل ده ها كتاب در بررسى انديشه هاى او نوشته شده است (http: // www. fondation. org.ma/fona/ mawsoua/ fondatal/.asp). بعلبكى اين ويژگى عقّاد را ناشى از مطالعات گسترده او در ادبيات انگليسى مى داند. اما اين اظهارنظر او واقع بينانه و منصفانه به نظر نمى رسد, زيرا پيشينه خانوادگى و محيط زندگى و رشد عقّاد نيز به شدت تحت تأثير انديشه هاى دينى و نوگرايى دينى بوده است. آثار متعدد او در يك مجموعه ٢٥جلدى گردآورى شده كه سرگذشت خود نگاشت او در جلد ٢٢ و٢٣ اين مجموعه مى باشد (ر.ك: عباس محمود عقاد, مجموعة الكاملة لمؤلفات, ج٢٢ و٢٣).
در اين نوشتار كوتاه برآنيم كه اجمالاً كتاب ابوالشهداى اين نويسنده گرانقدر را معرفى و مختصراً روش تحقيقاتى وى را در اين اثر بررسى نماييم.
كتاب ابوالشهداء الحسين بن على(ع) ضمن چاپ مستقل در مجموعه تأليفات عقّاد (ر.ك: همان, ج٢, ص١٥٩ـ ٢٨٨) در چاپ هاى مختلف اسلاميات او به چاپ رسيده است (اين كتاب فاقد شماره مسلسل است و ابوالشهداء بخش ماقبل آخر اين كتاب را پس از شرح احوال خالد بن وليد و پيش از زندگى فاطمه زهرا(س) تشكيل مى دهد). متن عربى كتاب در سال هاى اخير در انتشارات الشريف الرضى قم به صورت افست و با حذف نام ناشر اصلى تجديد چاپ شده است. اين كتاب يك بار تحت عنوان پيشواى شهيدان و چندى بعد با نام ابوالشهداء الامام حسين(ع) با قضاوت تحليلى تاريخ و روان شناسى به قلم محمدكاظم معزّى به فارسى ترجمه شده و در كتابفروشى علميه اسلاميه تهران به چاپ رسيده است (ر.ك: فصلنامه نامه علوم انسانى, ش٦و٧, ص٢٣٣ـ٢٣٤, تهران, پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى, زمستان ١٣٨١ و بهار ١٣٨٢ش).
شايد در ميان نويسندگان معاصر حميد عنايت نخستين كسى بود كه با نگاهى انتقادى به اهميت اين اثر در سلسله كتب منتشره در موضوع امام حسين(ع) توجه كرد. وى در كتاب انديشه سياسى در اسلام معاصر از اين كتاب به عنوان دومين اثر و نخستين كتاب (اثر نخست از ديد عنايت, مقاله ابراهيم عبدالقادر مازنى مصرى در مجله (الرساله) در آوريل ١٩٣٦م بوده است) در زمره آثار تجديدنظرطلبانه درباره امام حسين(ع) ياد و مطالب آن را به اجمال معرفى كرده است (ر.ك: حميد عنايت, انديشه سياسى در اسلام معاصر, ص٣١٧ـ٣٢٠ ـ انتشارات خوارزمى, ترجمه بهاءالدين خرمشاهى, تهران, ١٣٦٢ش).
روش تحقيقى عقّاد در اين كتاب از روش هاى مدنظر در تحقيقات بنيادى با منابع مستدل و پژوهشى كتابخانه اى بوده و سير تحقيقى وى تاريخى بوده و بيشتر سعى در تشريح فضاى هماوردى و قيام خونين كربلا داشته است, به گونه اى كه در فصول پايانى با دلايل مستحكم معنوى به پيروزى خون عليه شمشير اشاره نموده و حتى از درك نادرست برخى نويسندگان از ماجراى تاريخى كربلا و نگاه گذرا و ظاهرى ايشان انتقاد كرده است.
اين كتاب غير از بحث مقدمه ناشر و مؤلف, مطابق نسخه افست شده در انتشارات شريف رضى قم و با اندك تفاوتى بين چاپ هاى جديد و قديمى اش تشكيل شده از ده فصل با اين عناوين است: دو خصلت تاريخى: سرشت انسان ها; خصومت: عوامل درگيرى; دو دشمن: توازن; ياران دو گروه: مردان دو سپاه; خروج حسين(ع): حسين در مكه; آيا به هدف رسيد؟ اشتباه شهدا; كربلا: حرم مقدس; فاجعه در كربلا: مكان به خاك سپردن سر; پايان ماجرا: پيروز كيست; در جهان زيبايى: عاشق زيبايى.
كتاب ابوالشهداء الحسين بن على(ع) فاقد ارجاعات, فهرست منابع و نمايه است و به سبك و سياق زمان نوشته شده است, اما هيچ يك از اين مسائل از ارزش كتاب نمى كاهد.
فصل اول با عنوان (دو خصلت تاريخى: سرشت انسان ها) تبيين كننده نوع نگاه و زاويه ديد مؤلف به موضوع و در حكم چارچوب نظرى براى بقيه مطالب است. عقّاد اعتقاد دارد كه سرشت آدميان تشكيل شده از دو بخش است: تمايلات عاطفى و ارضاكننده بزرگى طلبى آدمى و تمايلات منفعت طلبانه و غنيمت خواهانه.
وى پس از توضيحاتى در اين خصوص, چنين نتيجه مى گيرد كه قيام امام حسين(ع) فقط در چارچوب نخست يعنى تمايلات عاطفى و ارضاكننده بزرگى طلبى آدمى درخور تحليل است. او همان گونه كه نبرد ميان امام على(ع) و معاويه را به نبردى ميان پيشواى دينى و پيشوايى دنيايى تشبيه نموده, نبرد امام حسين(ع) با يزيد را نيز نبردى ميان عاطفه صرف و منفعت پرستى صرف دانسته و بيشتر بر عظمت امام(ع) و ياران وفادار و فداكار ايشان تأكيد مى نمايد و ضمن بيان نمونه هايى از ايثارگرى هاى آنها به تبيين رذالت ها و پستى هاى سپاهيان يزيد نيز مى پردازد و شبهه كسانى را كه فداكارى و وفادارى ياران امام حسين(ع) را انگيزه بهشت خواهى معرفى نموده اند نقد مى كند و بدانها چنين مى گويد: بهشت براى يزيديان نيز خوشايند بود و آنان هم به دنبال بهشت بودند, سپس سخن در اختلاف سرشت آدميان است و هر منفعت طلبى معنوى الزاماً سودطلبى و سودآورى نيست. او نبرد امام(ع) با يزيديان را شديدترين و برترين صحنه رويارويى عاطفه و منفعت طلبى در طول تاريخ دانسته است.
ما در تحليلى راجع به چارچوب تحقيقى او در فصل اوّل كتاب چنين مى گوييم: عقّاد در بيان هدف قيام كربلا در انديشه امام حسين(ع) و ياران وفادار او به مسأله پاسدارى از ارزش ها, حفظ ميراث نبوى و در يك سخن عمق مفهوم و معناى حديث (الإسلام بالنبوى الحدوث وبالحسينى البقاء) توجه نكرده است و تنها به تبيين انديشه هاى ظاهرى و اهداف ابتدايى اين قيام مبادرت ورزيده است.
عقاد در فصل دوم با عنوان (خصومت: عوامل درگيرى) ريشه هاى اختلاف امام حسين(ع) و يزيد ملعون را بررسى نموده و به عواملى چون عصبيت, خون خواهى هاى بازمانده از پيشينيان, تربيت خانوادگى و تفاوت انديشه ها اشاره نموده است. البته عقاد در تحليل و تشريح اين ويژگى ها خطاهايى داشته است, مثلاً او توجه به كرامات اهل بيت(ع) و از همه مهمتر امام حسين(ع) را در تشريح خود و تراژدى هاى مثبت و هدفدار امام حسين(ع) را منحصر به انديشه هايى مادى نموده و از جنبه هاى معنوى آن غفلت ورزيده است.
در فصل سوم با عنوان (دو دشمن: توازن) با اشاره به يكى بودن نژاد و خاندان اموى و هاشمى, آنها را داراى دو سرنوشت بيگانه با يكديگر دانسته و اين تفاوت را نشانه صادق نبودن قانون وراثت در همه جا شمرده و چنين نوشته است: در عصر جاهلى نيز خاندان هاشمى را از ديرباز به ديانت, روحانيت و گره گشايى از گرفتارى هاى مردم و امويان را به سوداگرى, سياست بازى, نيرنگ و دروغ مى شناختند. آن گاه نويسنده نمونه هاى جالبى از سجاياى اخلاقى و مقام علمى والا و شرافت خانوادگى امام حسين(ع) را و نيز نمونه هايى از رذايل فردى و خانوادگى يزيد را ذكر كرده است.
فصل چهارم با عنوان (ياران دو گروه: مردان دو سپاه) به گزارشى از گفتگوهاى امام حسين(ع) در مسير حركت به سوى كوفه با كسانى مى پردازد كه از اين شهر بيرون آمده بودند و در ادامه به طور عمده ابعادى از رذالت ها و پستى هاى اطرافيان معاويه و يزد را معرفى مى نمايد. عقّاد اين گروه را حتّى در چهره و اندام زشت تصوير كرد و ضمن ارائه نمونه هايى در اين زمينه در پايان چنين نتيجه گرفته كه جنگ ميان اين دو گروه در حقيقت جنگ جلادان با شهيدان بوده است.
فصل پنجم با عنوان (خروج حسينى: حسين در مكه) به شرح حوادثى تا پيش از استقرار امام حسين(ع) در كربلا اختصاص يافته و در آن از تلاش يزيد براى بيعت گرفتن از امام(ع), خروج امام از مدينه و استقرار در مكه, نامه كوفيان و اعزام مسلم بن عقيل به كوفه, حركت امام(ع) از مكه و شهادت سفيران ايشان و سرانجام فرود آمدن حضرت در كربلا سخن به ميان آمده است.
در فصل ششم با عنوان (آيا به هدف رسيد, اشتباه شهدا) پس از شرح خلافت يزيد و چگونگى دستيابى او به منصب خلافت به تحليل و بررسى انگيزه هاى امام حسين(ع) براى قيام عليه يزيد و يزيديان پرداخته است.
در فصل هفتم با عنوان (كربلا: حرم مقدس) به ترسيم كارزار كربلا در روز عاشورا و صحنه هاى نبرد حق عليه باطل و شهادت ياران باوفا و فداكار امام حسين(ع) و سختى هاى شديد و مصائب بر اهل بيت مى پردازد. او با تشريح ماجرا به خوبى سعى در نشان دادن شهامت, شجاعت و مظلوميت سپاه امام حسين(ع) و دنائت سپاهيان يزيد داشته و دامن سخن را تا به خاك سپرده شدن امام حسين(ع) در فروغ مهتاب شب يازدهم محرّم به دست بنى اسد گسترانيده است.
در فصل هشتم با عنوان (فاجعه در كربلا: مكان به خاك سپردن سر) به اختلاف نظرهاى دانشمندان و علماى اسلام در مورد محلّ دفن و بارگاه امام حسين(ع) در كربلا اشاره نموده و روايت هاى مختلفى را ذكر مى كند كه درباره دفن سر مبارك حضرت از سوى دانشمندان نقل گرديده و در كتب روايى آمده است. او معتقد است كه اين اختلاف نظرها در برابر عظمت امام حسين(ع) كم اهميت است. بخش دوم اين فصل را به بررسى و بيان اسارت دودمان امام حسين(ع) پس از عاشورا و حركت كاروان اسرا به شام و حضور ايشان در دربار يزيد و تداوم تبهكارى يزيديان در ماجراى حرّه و سپس محاصره بيت الله الحرام اختصاص مى دهد.
در فصل نهم با عنوان (پايان ماجرا: پيروز كيست) از تداوم تاريخى نزاعى كه در كربلا درگرفت و تأثيرات اين قيام در طول قرن هاى متمادى سخن به ميان آمده و ديدگاه و درك نادرست برخى نويسندگان از ماجراى كربلا نقد شده است. به عقيده عقّاد, شكست ظاهرى و كوتاه مدت فداكارى و شهادت در برابر باطل, پيروزى جاودانه فداكارى و شهادت است و اين حقيقت نه تنها با چشم زمينى و ظاهرى, بلكه با ديده و بصيرتِ آسمانى هم قابل درك است.
فصل دهم با عنوان (در جهان زيبايى: عاشق زيبايى) به ستايش امام حسين(ع) و انصار او در قالب شعر اختصاص يافته است و به اهميت ارتباط با خدا و خداگرا زيستن و الگو گرفتن از امام حسين(ع) و ياران وفادار و خاندان عزيزش در زندگى معنوى پرداخته, زيرا به اعتقاد عقّاد, كسانى اين اشعار را سروده اند كه از آلودگى هاى جهان مادى درگذشته و از دام كالبد خاكى رسته اند. به ترتيب, نخست به ابياتى از قصيده بائيه كميت بن زيد اسدى و سپس گزيده اى از قصيده ميميه فرزدق و بعد از آن اشعارى از عبدالله بن كثير اشاره شده و آن گاه منتخبى از قصيده تائيه پر آوازه دعبل خزاعى آورده شده است و سپس نوبت به ابوالعباس على بن رومى و سروده جيميه او در مدح يحيى بن يعمر رسيده است. عقّاد همه اين شاعران را كه چشم داشتى به صله ها نداشته اند و از عشق به امام حسين(ع) اشعار خود را سروده اند ستوده و اين فصل و كتاب را با قطعه اى از ابوالعلاء معرعى به پايان برده است. جهت مطالعه تفصيلى نظريات و ديدگاه ها در مورد اين كتاب مى توانيد به منابع ذيل نيز رجوع كنيد كه از برخى از آنها در تدوين اين مقاله به گونه اى غيرمستقيم استفاده گرديده است:
١. عباس محمود العقّاد, اسلاميات.
٢. ابوالشهداء الإمام الحسين عليه السلام (با قضاوت تحليلى تاريخ و روان شناسى), ترجمه محمدكاظم معزّى, كتابفروشى اسلاميه, تهران, بى تا.
٣. ابوالشهداء الحسين بن على عليه السلام, انتشارات الشريف الرضى قم (افست).
٤. نامه علوم انسانى, معرفى كتاب ابوالشهداء الحسين بن على, نوشته محسن الويرى, ش٦و٧, ص٢٣٣ـ ٢٣٨, پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى, تهران.
٥. راه محمد, ترجمه اسدالله مبشّرى, چاپ اول, انتشارات اميركبير, تهران, ١٣٢٧ش. مهدى سلطانى بررسى دستور زبان فارسى(١) دكتر تقى وحيديان كاميار, سمت, تابستان ١٣٨٢ .
اثر دكتر وحيديان از نظر نوآورى و نگرش جديد به دستور زبان فارسى از مهمترين دستورهاى دو دهه اخير مى باشد. نگاه ساختارى ايشان به زبان فارسى باعث گشوده شدن بسيارى از گره هاى ناگشوده دستورى گرديد. از آن جا كه هر اثر علمى به ناچار كاستى هايى دارد اين حقير بر خود لازم ديد كه در حد توان با بيان برخى از آنها, گامى هرچند كوتاه در راه ساده تر شدن دستور زبان فارسى بردارد. كتاب مورد نظر كه از انتشارات سمت وارد بازار كتاب شده (براى دانشجويان رشته زبان و ادبيات فارسى در مقطع كارشناسى به عنوان منبع اصلى درس دستور زبان فارسى(١) به ارزش دو واحد تدوين شده است) (سخت سمت).
در ص٤ كتاب آمده: دستور حاضر (نثر فارسى نوشتارى معيار كتاب هاى درسى امروز و امثال آن كه از نوع زبان علم و خبر است) را بررسى مى كند. اين در حالى است كه تمامى متون اصلى نظم و نثر رشته ادبيات فارسى از نظر دستورى با دستور زبان امروز ما همخوانى ندارد, آيا چنين كتابى خواهد توانست دانشجويان اين رشته را در فهم و شناخت مفاهيم زيباى كتب گذشته ـ كه بدون آشنايى با دسور آن زمان مقدور نمى باشد ـ يارى نمايد؟ بنده با اصل دستور زبان امروزى مخالف نيستم, اما تجربه سال ها يادگيرى و تحقيق در مقاطع كارشناسى و كارشناسى ارشد, لزوم آشنايى با دستور سنتى در اين رشته را برايم مبرهن كرده است.
در ص٥ در تعريف فعل آورده اند: (فعل بخش اصلى گزاره است و نشانه آن داشتن شناسه است). اگر ويژگى فعل داشتن شناسه است, حال بايد از كجا فهميد كه سوم شخص مفرد ماضى, فعل است در صورتى كه هيچ شناسه اى ندارد و با بن ماضى مشترك مى باشد.
در ص٧ ذيل مبحث (تكواژ چيست) كلمات (كتاب) و (نقشه) را تكواژ دانسته اند, اما در صفحه بعد كلماتى مثل (درخت) و (گل) را واژه به حساب آورده اند. حال بايد پرسيد ـ كه با توجه به ساختارى بودن اين دستور ـ چه عاملى سبب شده كه دو كلمه اول را تكواژ و دو كلمه ديگر را واژه بدانند, مگر جز اين است كه هر چهار كلمه از نظر (جدايى پذيرى, استقلال نحوى و يكپارچگى) يكسان هستند و واژه شمرده مى شوند.
در ص٩ در جدول افعال فارسى عادى و مؤدبانه آورده اند: (رفتم گونه عادى است و گونه مؤدبانه ندارد). در صورتى كه در بين اقشار مردم ـ اعم از باسواد, كم سواد, بى سواد ـ بارها مى بينيم كه متكلم وحده براى خود از فعل جمع استفاده مى كند و حتى ضمير را نيز جمع مى آورد, مثلاً به جاى اين كه بگويد (من رفتم) مى گويد: ما رفتيم.
در ص٢١ در مبحث جملات چهار جزئى دو مفعولى, ساختار اين جمله ها را چنين آورده اند:
(نهاد«مفعول اول« مفعول دوم« فعل
مثل: مادر كودك را غذا داد)
اما در تعريف مفعول آورده اند: (گروه اسمى اى است كه پس از آن بالقوه يا بالفعل را بيايد). در صورتى كه بعد از مفعول دوم (غذا) يا به قولى همان تميز دستور سنتى آوردن (را) ممكن نيست. پس چگونه بايد فهميد كه مفعول است؟ در تعريف شان از مفعول, اول و دوم بودن آن را مشخص نكرده اند.
در بخش هاى زيادى از كتاب مى بينيم كه ايشان قاعده اى را بيان مى كنند, اما مدتى بعد با آوردن استثناهاى بى شمار, خواننده را دچار سردرگمى مى كنند, مثلاً در مطابقت نهاد با شناسه ص١٢ يا بن فعل ص٣٦.
در ص٢٣ جمله هاى استثنايى را به دو نوع بى فعل و بى نهاد تقسيم كرده اند. در ادامه جمله هاى بى فعل را شامل سه نوع يك جزئى, دو جزئى و سه جزئى و براى هركدام چندين مثال آورده اند. كاش در تقسيم بندى فقط به جملات استثنايى بى فعل و بى نهاد اكتفا مى كردند تا ضمن حفظ اصل مطلب كار يادگيرى نيز آسان تر مى بود.
در ص٢٦ براى جمله هايى نظير (بچه ها خوابشان مى آيد) يا (مقامات كليسا خوش شان بيايد) اصطلاح (جمله هاى غير شخصى) را به كار برده اند. اين كاربرد به نظر درست نمى آيد, چون شخص جمله مانند تمامى جمله ها آمده است, با اين تفاوت كه به جاى چسبيدن به فعل به جزء اول فعل چسبيده است, در حقيقت اين اصطلاح را بايد براى جملاتى مثل (بى درنگ بايد رفت) به كار برد كه بر شخص معينى دلالت نمى كند. بهتر اين است كه به فعل هايى مثل (خوابش مى آيد) نام افعال (لازم يك شخصه) را داد, زيرا اين افعال فقط به صورت سوم شخص مفرد به كار مى رود و ضماير پيوسته كه در اين گونه ساخت ها به جاى شناسه به كار رفته است شخص فعل را نشان مى دهد.
در ص٢٩ درباره متمم آورده اند (وجود همه متمم ها الزامى است, جز متمم قيدى) و بعد انواع متمم را شامل (١) متمم فعل ٢) متمم اسم ٣) متمم صفت ٤) متمم قيد ٥) متمم شبه جمله) ذكر كرده اند. به دنبال آن آورده اند: (اسمى كه نياز به متمم دارد, در همه نقش ها و كاربردهايش متمم مى گيرد…. همه صفت هاى تفضيلى و بعضى از صفت هاى ديگر, همه قيدهاى تفضيلى و اغلب شبه جمله ها نياز به متمم دارند). آيا بهتر نبود به جاى آن همه تفسير و توضيح مى گفتند: متمم كلمه يا كلماتى است كه بعد از حرف اضافه مى آيد و بر دو نوع اجبارى و اختيارى مى باشد.
در همان صفحه درباره متمم اسم آورده اند: (اسمى كه نياز به متمم دارد در همه نقش ها و كاربردهايش متمم مى گيرد, مثل: انتقاد از زشتى ها و نابسامانى هاى جامعه براى اصلاح رفتار اجتماعى سودمند است; يا بحث درباره مسائل فرهنگى اين روزها رواج بسيارى دارد; يا عيب جويى از ديگران فراموش كردن عيب هاى خويشتن است). در صورتى كه اين قاعده كه كلماتى مثل انتقاد, بحث يا عيب جويى هميشه و در همه نقش ها متمم مى گيرند هميشه صادق نيست, مثلاً انتقاد نيكو, كار هر كوته نظرى نيست يا بحث عملى مفيد اكتشافات بزرگ را در پى دارد يا عيب جويى بسيار ناپسند و مذموم است.
در ص٣٦ فعل ها را از ديدگاه بن به دو دسته تقسيم كرده اند: با قاعده و بى قاعده. در ادامه براى ساختن بن فعل هاى با قاعده روش هايى بيان كرده اند, اما چندى نمى گذرد كه حدود ٤٥ استثنا كه با روش هاى ارائه شده مطابقت نمى كند, ذكر مى كنند. براى فعل هاى بى قاعده نيز حدود ٢٥ فعل را ذكر كرده اند. چرا وقتى كه تعداد استثناهاى افعال با قاعده از مجموع افعال بى قاعده بيشتر است مجبور به استخراج قوانينى بشويم كه جز دشوار كردن روند يادگيرى هيچ طرف ديگرى ندارد. بهتر بود مانند دستورهاى سنتى راه ساخت بن ماضى را حذف نون از مصدر فعل و راه به درست آوردن بن مضارع را حذف (ب) از اول فعل امر مفرد, بيان مى كردند.
در ص٤٨ مثالى در مورد گذرا به متمم آورده اند, چنين است: (ما يكى از انسانى ترين فرهنگ ها را… بخشيده ايم) و تأكيد كرده اند كه قسمت محذوف جمله فقط با عبارت (به جامعه بشرى) كه متمم است تكميل مى شود و جمله بالا بدون جزء ياد شده يعنى متمم ناقص خواهد بود, زيرا فعل جمله به متمم نياز دارد. در صورتى كه نقطه چين بالا را مى توان با كلمه ديگرى كه متمم نباشد نيز پر كرد, مثلاً ما يكى از انسانى ترين فرهنگ ها را تعالى بخشيده ايم.
در ص٤٩ فعل را به (ناگذر) و (گذرا) تقسيم كرده و گفته اند كه اگر فعل فقط به نهاد نياز داشته باشد, ناگذر و اگر علاوه بر نهاد, مفعول يا متمم يا مسند بگيرد گذرا مى باشد. در دنباله شمار افعال ناگذر را برشمرده اند و فعل هايى از قبيل بود, آمد, خشكيد و دويد را ناگذر به حساب آورده اند. اين در حالى است كه تمامى فعل هاى ياد شده را مى توان به صورت گذرا نيز به كار برد, مثلاً على در خانه بود, من از مدرسه آمدم, به خاطر گرماى زياد, آب لباس ها خشكيد, از تهران تا كرج را به همراه على و ناصر دويدم.
در ص٧٥ در مورد پسوند (جات) آورده اند: (اين تكواژ بر انواع دلالت مى كند: كارخانجات (=انواع كارخانه), ترشى جات= (انواع ترشى)…). ايشان به تقليد از دستورنويسان سنتى وجود پسوند من در آوردى (جات) را تأييد مى كنند, در صورتى كه حقيقت اين است كه صورت مفرد هركدام از كلمات پيوسته به (جات) خود بيانگر انواع نيز مى باشد, مثل ترشى كه شامل همه قسم ترشى مى شود.
در همان صفحه در مورد (يات) آورده اند: (اين نشانه جمع خاص واژه هاى عربى مى باشد: عمليات, شرعيات, رياضيات, تجربيات, الهيات, …). در صورتى كه به نظر مى رسد علامت جمعى كه ايشان به عنوان (يات) از آن نام برده اند در حقيقت همان (ات) جمع عربى مى باشد, كه به صورت مفرد اين واژه ها افزوده مى شود, مثلاً عملي«ات= عمليات, رياضي«ات= رياضيات, شرعي«ات=شرعيات.
در ص٧٨ آورده اند: (پاره اى جمع ها هستند كه نمى توان براى آنها مفردى يافت يا مفرد آنها معناى ديگرى دارد از قبيل بستگان, تسليحات, اشرار, اوباش, اراذل, مركبات, تجهيزات, لبنيات, متعلقين, محسنات, محاسن (ريش)). در صورتى كه تمامى جمع هاى ياد شده داراى مفردى مى باشد كه بيان كننده معناى صورت جمع آن است. صورت مفرد كلمات بالا به ترتيب عبارتند از: بسته, تسليح, شرير, وبش, رذل, مركبه, تجهيز, لبنيه, متعلق, محسنه, حسن. بعضى از اين مفردها مثل حسن (ريش) و مركبه (قسمى از ميوه ها) كاربرد كمترى دارند, با اين حال صورت مفرد جمع هاى محاسن و مركبات مى باشند و ـ همانند ديگر جمع ها ـ صورت مفرد تمامى جمع هاى بالا, هم معناى جمع آن هست.
در ص٩٧ از نقش هاى وابسته فقط به مضاف اليه اشاره كرده اند در صورتى كه وابسته هاى ديگرى مثل صفت هم وجود دارند كه كم از مضاف اليه نيستند.
در ص١٢٣ انواع حذف را چهار نوع مى دانند: (حذف به قرينه لفظى; قرينه ذهنى; قرينه حضورى; بى اهميت تلقى شدن موضوع). اما حقيقت اين است كه حذف بر دو نوع مى باشد (لفظى و معنوى) و نوع سومى ندارد و مى توان سه نوع حذف قرينه حضورى, قرينه ذهنى و بى اهميت تلقى شدن موضوع را در قالب حذف به قرينه معنوى بيان كرد.
در واقع مى توان با كمى دقت در بيان موضوع حجم مطلب را كم كرد تا بدون تغيير در اصل مطلب مقصود خود را ادا كرده باشيم و از اين رهگذر كار يادگيرى نوآموزان و دانشجويان آسان تر گردد. حجت حسين دوست تاريخ مسلمانان هند
Syed, M. H., History of Muslims in India, New Delhi, Anmol Publications PVT.LTD., ٢٠٠٣٢vols.
در شماره ٨٥ (فروردين و ارديبهشت ١٣٨٣) مجله آينه پژوهش ذيل مقاله (نگاهى به مورخان هند ميانه) ضمن نقد و بررسى يكى از بهترين منابعِ تاريخ نگارى شبه قاره درباره جايگاه مورخان و پژوهشگرانِ تاريخ هندِ دوره اسلامى سخن گفتيم. در اين شماره به معرفى و بررسى يكى از منابعِ تحقيق درباره تاريخ مسلمانانِ هند مى پردازيم. گفتنى است كتاب حاضر نه از امتيازاتِ كتاب ياد شده برخوردار است و نه كاستى هاى آن را دارد. اما وجه اشتراك هر دو در كتاب شناسيِ بد و ارجاعاتِ ناقص و آزاردهنده است كه در بيشتر نوشته هاى چاپ هند متأسفانه متداول است.
كتاب حاضر به همتِ سيد پژوهشگرِ صاحب نام و نويسنده پركار در تاريخ شبه قاره هند گرد آمده است كه تا سال گذشته نه عنوان اثر از وى به چاپ رسيد و پنج اثر در دست چاپ داشت. افزون بر اين, ده ها مقاله ارزشمند در نشريه هاى معتبر به چاپ رسانده است و اينك چهره اى مطرح و نام آشنا در محافل علمى است.
كتاب از يك پيشگفتار, يك مقدمه و سه بخش و هر بخش از چند فصل فراهم آمده است. مباحث كتاب مجموعاً در ٢٨ مبحث يا فصل در دو جلد گرد آمده است. بخش اول (p.٧-٥٠) با عنوان (زمينه و پيشينه) نام گذارى شده است و حولِ محورِ ورودِ اعراب و اسلام در آسياى مركزى دور مى زند. گفتنى است مبحثى به ابوريحان بيرونى اختصاص يافته است.
بخش دوم (p. ٥١-٢٣) به سلطنت دهلى مى پردازد. سلسله هاى متعدد در طول دوره موسوم به سلطنت دهلى و ساختارِ ادارى و شرايط اجتماعى و اقتصادى و حيات فرهنگى و بالاخره تعاملِ اسلام و آيين هندو از مباحث خواندنى و قابلِ تأمّلِ بخش دوم كتابند. مقوله فرهنگ, آموزش, پزشكى, ادبيات, مورخان, انديشه هندو, زبان هاى محلى, نقاشى, موسيقى و معمارى به زعمِ نويسنده حياتِ فرهنگى دوره سلطنت را شكل مى دهند و از رهگذر آن به تجديدِ حياتِ علمى ادبى و فرهنگى آن روزگار اشاره مى كند.
بخش سوم (p. ٢٣٥-٢٦٠) به عصر تيموريان هند (Mughal Era) اختصاص يافته است. ضمن بحث درباره حاكمان عصر تيمورى, مبارزه براى استقلال هند و شرايط اقتصادى, اجتماعى و دينى از مباحث ديگر اين بخش هستند. مبحث پايانى و خواندنيِ كتاب تمدنِ مسلمانانِ شبه قاره است. گفتنى است كه سيد با اين كه آثار ارزشمند I.H. Qureshi را خوانده است به درستى مشخص نيست كه چرا در اين بخش از تعابير او مثلاً (اكبر معمارِ تيموريان هند) كه اتفاقاً عنوان يكى از كتاب هاى او به زبان انگليسى است به نحو احسن استفاده نكرده است.
اين نخستين بار نيست كه كتابى درباره مسلمانان هند نوشته اند. انبوهى كتاب در دست است كه محققان مسلمان و غير مسلمان درباره تاريخ هند تاكنون نوشته اند. اما تحقيق درباره مسلمانان هند با رويكردهاى نو به راستى با كارِ هنرى اليوت (H. Elliot) آغاز شد. وى كوشيد با مطالعه نوشته هاى تاريخى مربوط به زمانِ حاكمانِ مسلمان در هند برخى را انتخاب و به زبان انگليسى برگرداند. بعد از درگذشتِ اليوت آنچه را او گرد آورده بود داوسون تكميل كرد و بين سال هاى ١٨٦٧ و ١٨٧٧م در هشت جلد منتشر كرد و History of India, as Told by Its Own Histotians (تاريخ هند به زبان مورخان هند) عنوان اين اثر شد. چاپ اين كتاب فصلِ جديدى در تاريخ نگارى شبه قاره گشود, به ويژه آن كه تا پيش از آن موادِ تاريخى براى تحقيق در شبه قاره پس از اسلام فقط به زبان عربى و خصوصاً فارسى بود. گفتنى است كه الفنستون (Elphinstone) و وينسنت اسميت (V. Smith) نيز تاريخ هند نگاشتند. به عقيده صاحب نظران تاريخِ هندِ اسميت با عنوان Oxford History of India اوجِ مكتبِ تاريخى جديد است, با اين كه عنوان مى شود هدف و روش اليوت و اسميت در تاريخ نگارى علمى به علت غرض آلود بودن جايى ندارد. مع الوصف بايد اذعان داشت كه روش علمى غرب, نويسندگان نامدار و برجسته اى در تاريخ نگارى مسلمانان شبه قاره تربيت كرده است كه از جمله مى توان به پيتر هاردى و ايتون اشاره كرد.
رفته رفته در مقابلِ نگاهِ بيرونى به تاريخِ هند, مورخانِ هندى قلم رنجه كردند و از درون به تاريخ هند نگاه كردند, به ويژه آنان كه فارسى مى دانستند و به منابع دست اول تاريخى دسترسى داشتند. افزون بر بيست مورخى كه در شماره ٨٥ آينه پژوهش به آنها اشاره شد تريپاتى (Tripathi), تارا چند (Tara Chand), ساران (Saran), توپا (Topa), خوسله (Khosla), بنى پراساد (Beni Prasad), ساكسنا (B.P. Saksena), قرشى (Qureshi) و سركار (Sarkar) پرتوى بر تاريخ هند پس از اسلام افكندند و شناخت ما را درباره تاريخ هند ميانه بيشتر كردند. گفتنى است در ميان تاريخ هاى كوچك ترى كه نوشته شده اند تاريخ قوم هند به قلم تاراچند و تاريخ هند نوشته پانيكار (Panikkar) بسيار درخور توجهند.
پس از استقلالِ هند گروهى جديد از مورخان ظهور كردند كه رويكردشان در بررسى تاريخ هند ميانه كاملاً عينى گرايانه است, از جمله مى توان به شيخ رشيد, اَشرف, مُجيب و عرفان حبيب اشاره كرد. آنان آثار ارزشمندى درباره تاريخ هند ميانه نگاشته اند. هرچند اشرف, مجيب و حبيب داراى انديشه چپى اند اما به گواهى تحليل و نوشته هايشان در بررسى تاريخى از انصاف و عينيّت در روش فاصله نگرفتند.
نويسنده كتاب با آگاهى و اشراف از همه اين نكته ها تاريخ مسلمانان هند را نگاشت. وى كوشيد روايتى عينى و تحليلى از تاريخ مسلمانانِ هند به دست دهد. از نظر روش شناسى, روش تجربى و بررسيِ منطقى را به كار بست. به نظر وى, هند به عنوان يك امپراتورى بخشى از جهان اسلام شد, با اين تفاوت كه قدرتِ مسلمانان دراين نقطه از جهان اسلام نسبتاً مستقل رشد كرد و به جز در يك برهه كوتاه هرگز قسمتى از خلافت نبود. وى تاريخ مسلمانان هند را پر حادثه ترين, شورانگيزترين و با شكوه ترين دوره تاريخى در هند مى داند و معتقد است اسلام نه تنها اين سرزمين را از حكومتِ كارآمد و نظامِ مديريتيِ درخور قبول برخوردار ساخت, بلكه همچنين يك تمدنِ جديد و يك فرهنگِ غنى را ارزانى داشت.
* * *
Sarkar, Jagadish Narayan, History of History-Writing in Medieval India: A Intruduction to Medieval Indian Historiography, Calcutta, ١٩٧٧.
تاريخِ تاريخنگارى در هند ميانه (آشنايى با تاريخنگارى هند ميانه), نوشته ياگاديش نارايان سركار, كلكته, ١٩٧٧.
١. اين كتاب نخستين اثر نقادانه درباره تاريخ هند ميانه به شمار مى رود و از جامعيت موضوع و منابع برخوردار است.
تقريباً مقاله اى نيست كه درباره تاريخنگارى در طول حاكميت مسلمانان در هند نوشته شود اما به كتاب سركار متخصص تاريخ هند ميانه ارجاع داده نشود. يكى از دلايلى كه تاريخنگارى هند, امروزه اين قدر پيشرفت كرده است چاپ و نشر كتاب هايى مانند كتاب حاضر است (درباره وضع تاريخ و جايگاه مورخان هند, نك: مرتضى رزم آرا, نگاهى به مورخان هند ميانه, آينه پژوهش, ش٨٥). چه, اين كتاب نخستين اثر نقادانه درباره تاريخ هند ميانه به شمار مى رود و از جامعيت موضوع و منابع برخوردار است. در واقع تا دهه ١٩٥٠م هيچ اثر معيار درباره تاريخنگارى هند (باستان, ميانه, جديد) وجود نداشت.
تاريخ يك رشته به هم پيوسته از رويدادها در امور بشرى و هر آنچه به حيات آدمى وابسته است مى باشد. اين تعريف نويسنده از تاريخ است كه در آغاز پيشگفتار به چشم مى خورد. هرچند تعريف او از تاريخ و تاريخى انديشيدن و نحوه بررسى تاريخى او به قوت كار روبينز در تاريخ مختصر زبانشناسى (ترجمه على محمد حق شناس, نشر نو, ١٣٧٣) نيست, اما به راستى او پرسش هاى جدى مطرح مى كند. نويسنده مى پرسد كه در دانشگاه هاى ما از نظريه هاى سياسى و اقتصادى صحبت مى شود, از انديشه سياسى و اقتصادى صحبت مى كنيم, تاريخ ادبيات و تاريخ فلسفه تدريس مى كنيم, اما كيست كه بيايد تاريخ انديشه تاريخى تدريس كند؟ چنين مرد ميدان كو؟ توجيه نويسنده در انتخاب عنوان كتاب همين نكته است. همچنين او عنوان مى كند كه آيا دانشجويان ما در تحصيلات تكميلى اطلاعات كافى درباره انواع تاريخ و مفاهيم در حالِ تغييرِ تاريخ در دوره هاى مختلف دارند؟ پاسخ او منفى است. انگيزه او از نوشتن كتاب پاسخ به اين نيازهاست.
نويسنده در غرب بنگال در ١٩٠٧ به دنيا آمد و در بيهار تحصيل كرد. ليسانس و فوق ليسانس خود را با درجه ممتاز در رشته تاريخ از دانشگاه پاتنه گرفت. دكترايش را از دانشگاه كلكته در ١٩٤٨ دريافت كرد. سال ها مشغول تدريس بود و تصدى سمت رياست گروه تاريخ را در دانشگاه بر عهده داشت و سرانجام در ١٩٧٢ بازنشست شد. او مقاله ها و كتاب هاى بسيار ارزشمند نگاشت و در نوشتن كتاب از تكرار كار ديگران و نشخوار كردن بيزار بود و در عوض به نيازهاى ضرورى دانشجويان و اهل تحقيق توجه بسيار داشت. بارى, توجه به اين نكته هاست كه نويسنده بر اهميت آنچه علوم كتاب شناسى و تاريخنگارى (bibliographical and historiographical studies) مى خواند تأكيد مى ورزد. انبوهى كتاب در اروپا و آمريكا و ژاپن در دست است كه به اين موضوع پرداخته اند از جمله:
J. T. Shotwell, Introduction to the History of History (١٩٢٢); G. P. Gooch, History & Historians in the Nineteenth Century (١٩٢٨);
D. S. Margoliouth, Lectures on Arabic Historians (١٩٣٠);
H. E. Barnes, History of Historical Writing (١٩٣٩); J. W. Thompson (with collaboration of B.J. Holmes), A History of Historical Writing (N. Y. ٢vols. ١٩٥٤);
Collingwood, The Idea of History (١٩٤٦); F. Rosenthal, A History of Muslim Historiography (١٩٥٢); P. Hardy, Historians of Medieval India (١٩٦٠)
گفتنى است كتاب روزنتال به فارسى ترجمه شده است و پيتر هاردى مورخ پرآوازه تاريخ هند ميانه است.
افزون بر اين منابع, انبوهى مقاله در دست است كه درباره موضوع مورد بحث نوشته شده اند. Index Islamicus به همت J. D. Pearson كه از ١٩٠٦ چاپ شده است و فهرستى از مقاله هاى مربوط به اسلام و موضوعات اسلامى را به عنوان يك مرجع مهم در اختيار پژوهشگر قرار مى دهد (درباره مرجع شناسى اسلامى, نك: مرتضى رزم آرا, مرجع شناسى اسلامى به عنوان كتاب درسى, ش١٢, سخن سمت, زمستان ١٣٨٢), همچنين B. A. Fernendez, Bibliography of Indian History & Oriental Research. A Guide to Indian Periodical Literature كه Prabhu Book Service (Haryana) آن را در ١٩٦٤ منتشر كرده است درخور توجه مى باشد. كارِ خانم كيس M.H. Case, South Asian History ١٧٥٠-١٩٥٠ كه در سال ١٩٦٨ انتشارات دانشگاه پرينستون آن را منتشر ساخت راهنماى بسيار ارزشمندى است. همچنين از منابعى كه در پيشگفتار و مقدمه كتاب ها آمده است نبايد غافل بود. كتاب شناسى هندشناسى (A Bibliography of Indology) كه آثار منتشره پايه در زمينه تمام جنبه هاى تاريخ و فرهنگ هند به زبان هاى مختلف را معرفى مى كند و كتابخانه ملى كلكته منتشر مى نمايد و نيز اهميت بولتن ها مانند The Bulletins on the Indian Council of Historical Research, New Delhi را نبايد ناديده گرفت. اهميت مجله Indo-Iranica را كه تاكنون از مرز ١٣٠ شماره گذشته است و در كتابخانه ارزشمند مركز دايره المعارف بزرگ اسلامى متأسفانه تنها تعداد معدودى موجود مى باشد نمى توان انكار كرد. اين نيز گفتنى است كه همايش ها و سمينارهايى برگزار شده و مقاله هاى مرتبط با موضوع تاريخنگارى مفيد خواهند بود. براى دوره ميانه, نخستين بار سرى رام شرما (Sri Ram Sharma) تهيه و تدوين كتاب شناسى را همت گماشت, گو اين كه عنوان آن Bibliography of Mughal India به تيموريان هند محدود است. براى دوره جديد, دوتا (K.K. Dutta) در سال ١٩٥٧ Survey of recent studies on Modern Indian History را تدوين كرد. اما دهه ٦٠ و ٧٠ ميلادى به راستى ايام مباركى براى تاريخنگارى هند بود چه, استقبال فراوان اهل فضل و اهل قلم از اين موضوع به عمل آمد و علاقه به علوم كتاب شناسى و تاريخنگارى روز به روز بيشتر مى شد. بودا پراكاسا (Buddha prakasa) رويكرد جديد به تاريخ را The Modern Apporoach to History (١٩٦٣) نگاشت. تيكار (S. R. Tikekar) درباره تاريخنگارى On Historiography (١٩٦٤) را نگاشت كه به بررسى روش هاى تحقيق تاريخى مى پرداخت. همچنين كتاب ماجومدار نيز كه روايتى مجمل اما نقادانه است C. Majumdar, Historiography in Modern India (١٩٧٠) شايان توجه است. از اهميت كتاب واردر A. K. Warder, An Introduction to Indian Historiography (١٩٧١) كه براى آشنايى با تاريخنگارى هند بسيار سودمند است نبايد غافل بود. كتاب چاكرابارتى (Chakrabarti) درباره كتاب شناسى گفتنى هاى بسيار دارد Bibliography in theory and practice (١٩٧١). درباره تاريخنگارى به زبان هاى هندى نگاه كنيد به Kulkarni and D'Souza, Histography in Indian Languages (١٩٧٢); كتاب شناسى آثار برگزيده هند Vijay Singal, Bibliography of Selected Indian Books (١٩٧٤-٧٥) كه درباره هنر و فرهنگ است و بالاخره تاريخنگارى در دوره اكبر كه عالمانه و نقادانه به همت دو مورخ برجسته رضوى (S. A. A. Riz